<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کافی میکس</title>
<link>http://coffeemix.blogfa.com/</link>
<description>روز نوشت های احمد امیری</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 23 May 2008 12:49:49 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ناطور دشت</title>
<link>http://coffeemix.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; FONT-FAMILY: Zar; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; FONT-FAMILY: Zar; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;رمان &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;ناطور دشت اثر جي.دي .سالينجر را خوانده ايد؟واقعا رمان &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;معرکه اي است.من شما را به خواندن قسمتي از آن دعوت مي کنم:&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; FONT-FAMILY: Zar; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;موقعي که مشغول خوردن تخم مرغ بودم،دو تا زن تارک دنياکه چمدان ها شان را &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;دستشان گرفته بودند،آمدند تو و نشستند پهلوي من ،جلو پيشخوان-پيش خودم حدس زدم که شايد&lt;/FONT&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-family: Zar&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; FONT-FAMILY: Zar; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;مي خواهند به صومعه ديگري بروند و منتظرند قطار برسد، اين بود که رفتم و کمکشان کردم.چمدان هاشان خيلي ارزان قيمت به نظر مي آمدند، از آن چمدان هايي بودند که چرمشان مصنوعي است. مي دانم که اين موضوع اهميت چنداني ندارد،اما من بدم مي آمد کسي چمدان ارزان قيمت داشته باشد.اين حرف خيلي وحشتناکي به نظر مي رسد،اما من از کساني که چمدان هاي ارزان قيمت داشته باشند رفته رفته بدم مي آيد .يک بار جريان بامزه اي اتفاق افتاد .آن موقع که من به مدرسه الکتون هيلز مي رفتم،مدتي با پسري که ديگ اسليگل بود،و چمدان هاي بسيار ارزان قيمتي داشت هم اتاق بودم .ديک عوض اينکه چمدان هايش را بگذارد روي کمد هميشه مي گذاشت روي تختش تا کسي آن ها را کنار مال من نبيند .من از اين موضوع بي اندازه ناراحت بودم ،و هميشه به ديک مي گفتم چمدان هاي مرا بيندازد بيرون يا لااقل بيايد آن ها را از من بخرد.چمدان هاي من مال &quot;مارک کراس&quot; بود و از چرم گاو ساخته شده بود،و حدس مي زنم قيمتشان خيلي گران بود .اما اين موضوع با مزه اي بود.همين الان جرياني را که ان موقع اتفاق افتاد برايتان تعريف خواهم کرد.جريان از اين قرار بود که بالاخره چمدان هايم را از روي کمد برداشتم و گذاشتم زير تخت تا مبادا اسليگل راجع به اين موضوع عقده حقارت پيدا کند.اما او &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;کار ديگري کرد.فرداي همان روز که من چمدان هايم را گذاشتم زير تخت ،اسليگل چمدان هايش را برداشت و گذاشت روي کمد.دليل اين که او اين کار را کرد –مدتي طول کشيد تا فهميدم-اين بود که دلش مي خواست ديگران خيال کنند که چمدان هاي من مال اوست.جدا دلش مي خواست مردم اين طور خيال کنند.از اين نظر، اسليگل پسر مضحکي بود.مثلا هميشه راجع به چمدان هاي من اظهار نظر هاي بي معني و مسخره اي مي کرد.مرتب مي گفت آن ها خيلي نو و بورژوايي هستند.تکيه کلام او همين بود.شايد اين کلمه را جايي شنيده يا خوانده بود.هر چيزي که من داشتم از آن بورژوايي ها بود.حتي خودنويسم هم بورژوايي بود.اسليگل هميشه آن را از من مي گرفت تا باهاش چيز بنويسد،اما با اين حال باز هم بورژوايي بود.ما فقط در حدود دو ماه با هم،هم اتاق بوديم.بعد هر دومان تقاضا کرديم که از هم جدا بشويم.و با مزه اين جا بود که من بعد از اين که ازش جدا شدم،دلم برايش تنگ مي شد.براي اين که اسليگل پسر شوخ و خوش اخلاقي بود و ما گاهي اوقات خيلي باهم تفريح مي کرديم و بهمان خوش مي گذشت.اگر او هم دلش براي من تنگ مي شد اصلا جاي تعجبي نداشت ودر اوايل موقعي که به اسباب و وسايل من مي گفت بورژوايي&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;منظورش فقط شوخي بود،و من هيچ وقت نمي رنجيدم،چون کلي مايه تفريح بود اما بعد از مدتي،ديگر معلوم بود که منظورش شوخي&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;نيست.چيزي که هست هم اتاق بودن با اشخاصي که چمدانهاي آدم خيلي بهتر از آن ها باشد،يک دنيا مکافات دارد.يعني اگر چمدانهاي آدم واقعا خوب باشد و مال آنها نباشد.شما خيال مي کنيدکه اگر طرف هم اتاق آدم ،پسر با عقل و فهمي باشد،و اهل شوخي و تفريح هم باشد،ديگر به اين موضوع توجهي ندارد که چمدان هاي کي بهتر است؟ولي اين طور نيست که شما خيال &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;مي کنيدوآن ها هميشه توي اين فکرند که چمدان هاي چه کسي واقعا بهتر است.يکي از دلايلي که من چرا با والدالزناي احمقي مثل استرادليتر هم اتاق شدم،همين موضوع است.استرادليتر لااقل اين حسن را داشت&lt;/FONT&gt; &lt;FONT size=2&gt;که چمدان هايش بدتر از مال من نبودند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 May 2008 12:49:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=coffeemix&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>coffeemix</dc:creator>
<guid>http://coffeemix.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهریار</title>
<link>http://coffeemix.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i32.tinypic.com/2mov3n8.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; FONT-FAMILY: Zar; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اين روزها به قسمت هاي آخر سريال شهريار نزديک مي شويم.سريالي که به نوعي جنجالي بود و در روند پخش خود با انتقادات زيادي مواجه شد.سريال شهريار در قسمت هاي اول سريال باکيفيت و سطح بالايي به نظر مي رسيد که البته از کمال تبريزي نيز انتظاري جز اين نمي رفت.ولي به نظر من کم کم آن کيفيت اوليه را ازدست داد و عواملی مثل ستايش مبالغه آميز از شخصيت شهريار به قيمت کوبيدن شعراي هم عصر او و بيان مسايلي که خيلي منطبق بر واقعبت به نظر نمي رسيد روند نزولي سريال را تسريع کرد.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; FONT-FAMILY: Zar; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;به علاوه به نظر من انتخاب سيروس گرجستاني نيز انتخاب مناسبي نبود.در سنين جواني شهريار در اين سريال که اردشير رستمي نقش آن را بازي مي کند مشخصاتي ديده مي شود که در سنين ميانسالي به کلي محو شده اند ويا به خوبي منتقل نمي شوند.شهريار در سنين جواني از زيرکي و تيزهوشي خاصي برخوردار است ،رفتار و گفتار بسيار سنجيده،نگاه عميق به مسايل از ديگر ويژگي هاي اوست اما در ميانسالي شخصيت و مرام او&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;به کلي تغيير کرده است و سيروس گرجستاني اگرچه سعي مي کند که به بازي خود وجه عارفانه و شاعرانه بدهد ولي آن تيز هوشي و فرهيختگي را نشان نمي دهد، در حالي که انتظار مي رود ويژگي هاي دوران جواني برجسته تر شده&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و در سنين پيري و ميانسالي به اوج خود رسيده باشد. به علاوه &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;حتي شخصيت طنز گونه سيروس گرجستاني هم اثر خود راگذاشته و باعث شده بعضي از قسمت ها به شدت مسخره از آب در بيايد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; FONT-FAMILY: Zar; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;البته جداي از اين نقاط ضعف به &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;نظر من من ساخت چنين سريال هايي يک موج علاقه به&lt;/FONT&gt; &lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;ادبيات و شعر را در جامعه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;ايجاد مي کند که مي تواند خيلي مفيد باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; mso-bidi-font-family: Zar&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 May 2008 12:29:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=coffeemix&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>coffeemix</dc:creator>
<guid>http://coffeemix.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
