تبليغاتX
کافی میکس - ناطور دشت
روز نوشت های احمد امیری

رمان  ناطور دشت اثر جي.دي .سالينجر را خوانده ايد؟واقعا رمان  معرکه اي است.من شما را به خواندن قسمتي از آن دعوت مي کنم:

موقعي که مشغول خوردن تخم مرغ بودم،دو تا زن تارک دنياکه چمدان ها شان را  دستشان گرفته بودند،آمدند تو و نشستند پهلوي من ،جلو پيشخوان-پيش خودم حدس زدم که شايد  مي خواهند به صومعه ديگري بروند و منتظرند قطار برسد، اين بود که رفتم و کمکشان کردم.چمدان هاشان خيلي ارزان قيمت به نظر مي آمدند، از آن چمدان هايي بودند که چرمشان مصنوعي است. مي دانم که اين موضوع اهميت چنداني ندارد،اما من بدم مي آمد کسي چمدان ارزان قيمت داشته باشد.اين حرف خيلي وحشتناکي به نظر مي رسد،اما من از کساني که چمدان هاي ارزان قيمت داشته باشند رفته رفته بدم مي آيد .يک بار جريان بامزه اي اتفاق افتاد .آن موقع که من به مدرسه الکتون هيلز مي رفتم،مدتي با پسري که ديگ اسليگل بود،و چمدان هاي بسيار ارزان قيمتي داشت هم اتاق بودم .ديک عوض اينکه چمدان هايش را بگذارد روي کمد هميشه مي گذاشت روي تختش تا کسي آن ها را کنار مال من نبيند .من از اين موضوع بي اندازه ناراحت بودم ،و هميشه به ديک مي گفتم چمدان هاي مرا بيندازد بيرون يا لااقل بيايد آن ها را از من بخرد.چمدان هاي من مال "مارک کراس" بود و از چرم گاو ساخته شده بود،و حدس مي زنم قيمتشان خيلي گران بود .اما اين موضوع با مزه اي بود.همين الان جرياني را که ان موقع اتفاق افتاد برايتان تعريف خواهم کرد.جريان از اين قرار بود که بالاخره چمدان هايم را از روي کمد برداشتم و گذاشتم زير تخت تا مبادا اسليگل راجع به اين موضوع عقده حقارت پيدا کند.اما او  کار ديگري کرد.فرداي همان روز که من چمدان هايم را گذاشتم زير تخت ،اسليگل چمدان هايش را برداشت و گذاشت روي کمد.دليل اين که او اين کار را کرد –مدتي طول کشيد تا فهميدم-اين بود که دلش مي خواست ديگران خيال کنند که چمدان هاي من مال اوست.جدا دلش مي خواست مردم اين طور خيال کنند.از اين نظر، اسليگل پسر مضحکي بود.مثلا هميشه راجع به چمدان هاي من اظهار نظر هاي بي معني و مسخره اي مي کرد.مرتب مي گفت آن ها خيلي نو و بورژوايي هستند.تکيه کلام او همين بود.شايد اين کلمه را جايي شنيده يا خوانده بود.هر چيزي که من داشتم از آن بورژوايي ها بود.حتي خودنويسم هم بورژوايي بود.اسليگل هميشه آن را از من مي گرفت تا باهاش چيز بنويسد،اما با اين حال باز هم بورژوايي بود.ما فقط در حدود دو ماه با هم،هم اتاق بوديم.بعد هر دومان تقاضا کرديم که از هم جدا بشويم.و با مزه اين جا بود که من بعد از اين که ازش جدا شدم،دلم برايش تنگ مي شد.براي اين که اسليگل پسر شوخ و خوش اخلاقي بود و ما گاهي اوقات خيلي باهم تفريح مي کرديم و بهمان خوش مي گذشت.اگر او هم دلش براي من تنگ مي شد اصلا جاي تعجبي نداشت ودر اوايل موقعي که به اسباب و وسايل من مي گفت بورژوايي  منظورش فقط شوخي بود،و من هيچ وقت نمي رنجيدم،چون کلي مايه تفريح بود اما بعد از مدتي،ديگر معلوم بود که منظورش شوخي  نيست.چيزي که هست هم اتاق بودن با اشخاصي که چمدانهاي آدم خيلي بهتر از آن ها باشد،يک دنيا مکافات دارد.يعني اگر چمدانهاي آدم واقعا خوب باشد و مال آنها نباشد.شما خيال مي کنيدکه اگر طرف هم اتاق آدم ،پسر با عقل و فهمي باشد،و اهل شوخي و تفريح هم باشد،ديگر به اين موضوع توجهي ندارد که چمدان هاي کي بهتر است؟ولي اين طور نيست که شما خيال  مي کنيدوآن ها هميشه توي اين فکرند که چمدان هاي چه کسي واقعا بهتر است.يکي از دلايلي که من چرا با والدالزناي احمقي مثل استرادليتر هم اتاق شدم،همين موضوع است.استرادليتر لااقل اين حسن را داشت که چمدان هايش بدتر از مال من نبودند.

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 16:20  توسط احمد  |